باز طبعت کشید، بر روی گلشن پرند به چهر روزگار، دوباره زد نوشخند
گیتی افسرده باز، جوان شد و دلپسند به دامن دشت باز، بهار دیبا فگند
باز به آهستگی باد بهاری وزید
باز براورد طبع شگوفه ها رنگ رنگ نهال ها دوش دوش بنفشه ها تنگ تنگ
بیخته دُر مشت مشت ریخته زر چنگ چنگ چو ارتش صلح و سرو کشیده صف هنگ هنگ
به هر طرف جفت جفت ستاده ناژو و بید
سبزه نگر پشت پشت لاله ببین موج موج قمریکان الف الف بلبلکان فوج فوج
دمیده گل دشت دشت رسته سمن زوج زوج کبوتران صف به صف گرفته بر اوج اوج
خنده زده قاه قاه کبک میان خوید
نرگس مخمور سر، سر ز خواب برداشته افسری از زر ناب به فرق و بگذاشته
ز ریزه های طلا کف خود انباشته سرو و پی دیدنش قامتی افراشته
ز شوق دیدار او به لرزه افتاده بید
سمن لباس سفید کرده به بر چون عروس دمن شده از گیاه چو گنبد آبنوس
چمن زده هر نفس به پای شمشاد بوس به تخت فیروزه گل نموده خندان جلوس
غرق شعف زین نشاط که ماه شعبان رسید
نور جمال خدا ز پرده آمد برون ز نرجس آمد گلی تازه رخ و لاله گون
که نور رویش بود به عالمی رهنمون به سر ز شوقش نشاط به دل ز عشقش جنون
تازه به نورش امل زنده ببویش امید
فرشتگان بهشت کمینه دربان او عالم خلقت نمی ز بحر احسان او
معجزه عیسوی در لب خندان او مطلع انوار حق چهره تابان او
شهان به پیشش زبون چو بنده زر خرید
بپا شود رستخیز چو رخ هویدا کند هزار ها مرده را بیکدم احیا کند
از لب خندان خود صد ید و بیضا کند بنده درگاه او کار مسیحا کند
مادر گیتی چو او پسر به دوران ندید
ای شه آزادگان دین شده تنها بیا ز شرع حق غیر اسم نمانده بر جا بیا
تیره شده از فساد چهره دنیا بیا رفته بباد هوس خرمن تقوی بیا
بیا که اسلام شد خوار و غریب و وحید
قواعد اجتماع شکسته و ریخته رشته آزادگی سوده و بگسیخته
اجانب از هر طرف فتنه بر انگیخته به حیل گرگان مست با گله آمیخته
شده خزان فروردین شب عزا روز عید
به مخزن دین حق فتنه روان سیل سیل راهزنان فوج فوج اهرمنان خیل خیل
برده گهر بار بار ربوده زر کیل کیل از این خسان آه آه وزان دادان ویل ویل
دل همه خون شد زغم جان همه بر لب رسید
بباغ شرع نبی نمانده دیگر گلی نه یاسمن نه سمن نه لاله نه سنبلی
نشنوی از فرط بهت ز هیچ سو غلغلی نه ناله از طایری نه نغمه از بلبلی
بیا و این باغ را بده صفای جدید
بیا و درمان درد شفای علت بیار تمدنی تازه تر برای ملت بیار
بهر سر اجتماع تاج سعادت بیار ظلم و عداوت ببر رسم عدالت بیار
بیا که چنگال ظلم قلب عدالت درید
بیا پی صلح را ز سنگ و فولاد کن جامعه را جان و دل به عدل و آباد کن
به یک تزلزل خراب خرمن بیداد کن به کاخ شاهان بکوب پرچم و فریاد کن
که مظهر عدل حق به داد مردم رسید
گرچه دل بهجتی غرق و بود در گناه چه غم که باشی تو اش ملجاء و پشت و پناه
مرانش از آستان گرچه بود رو سیاه که راندن از در گدای نشاید از پادشاه
بده رهش کز کریم کسی نشد نا امید
حقیقت امر این است که خداوند متعال به اعمال خوب و بد ما محتاج نیست و دوستی و دشمنی ما به خدایی او اثری ندارد. پس بنا بر مرحمتی که دارد دوستی بندگان خاص خود یعنی پیامبر و اهل او را به عنوان دوستی خود قرار داده و از لطفی که دارد دوستی و پیروی آنان را اجر عظیم و عزت بزرگ عنایت میکند. بدون محبت ایشان ایمان ناقص است. محبت گفتن لفظ بزبان نیست. هر زمانی که از شنیدن توصیفات آنان لذت بردی و در مصیبت های شان غمگین شدی و کردار و گفتار شان را الگوی زندگی خود قرار دادی و از کسی که بر ایشان جفا روا داشته متنفر بود بدان که به ایشان محبت داری.